خبرگزاری پرخبر
خبر های جدید دنیا از دیجیتال تا آنالوگ , سیاسی ,اجتماعی ,مذهبی,اقتصادی
به وبلاگ خبرگزاری پرخبر خوش آمدید

اون روزها که حال و هوای جوانی بیشتر در سر بود و لحظات آدم ها برای آینده نگری دین و میهنشان خلق می شدند و  رفیقتو امروز اگر میدیدی فردا معلوم نبود بازم ببینیش بر حسب روزگار من هم تو زیباسرای خرم شهر بودم .

 البته :


یعنی بین خرم شهر و آبادانی که یک محاصره وحشتناک دشمن رو شکسته بود و تازه هنوز هم لحظه ای از آتش سنگین دشمن خالی نبود و بهرحال با این مقاله نمی خوام گفته های قدیمی را تکرار کنم .

خیلی جوون بودم کمتر از 18 سال  البته با موطن اصلیم فاصله زیادی داشتم . اما این فاصله با حضور در گرمای جنوب اصلا خودش رو نشون نمیداد .

اخه حال و هوای اون روزها فکر نکنم تکرار بشه ؛ هرچند آرزوی تکرارش رو هم ندارم . تمام کشور یکپارچه زیر حملات دشمن بود حالا آبادان و خرم شهر که در راس این حملات قرار داشتند .

یاد دوستان  بخیر یک بیمارستان زیرزمینی بود که معمولا پر از مجروحین بود و ما هم تو اون حال و هوای جوونی به تیماررسی  اولیه از مجروحین مشغول بودیم . اما اون روزها سخت با اون آدمای نرم عجیب عجین شده بودند و روزگار سخت راست راستی خیلی هم راحت می گذشت .

یکروز یک بنده خدایی رو آوردند که هر دوپاش رو از دست داده بود و هیچ انتظار نجاتش با اون حجم خونریزی نبود .

تیم پزشکی با اقدامات اولیه جلوی خونریزی رو گرفتند و فکر نکنید پاهاشو آورده بودند نه . نمی دونم در اثر بمباران پاهاش کجا افتاده بود که فقط بالاتنه اش رو به بیمارستان رسونده بودند .

دست اخر بعد از دو روز دوباره دیدمش . بهوش اومده بود و داشت یک سیب رو گاز میزد .

اسمش رو بچه ها بهم گفته بودند. خیرالله که بخاطر مسن بودنش بهش می گفتند حاجی خیرالله .

از روستائیان اطراف فارس بود و معلوم بود که سواد نداره . انوروزبا اون حال گرفته انگار دنبال یکی میگشت باهاش درد دل کنه . وقتی بهش نزدیک شدم بیشتر میخواستم بدونم کسی که دو پایش رو از دست داده چه حالی میتونه داشته باشه و به همین خاطر بهش نزدیک شدم .

خوش و بش خشکی باهاش کردم و گفتم حاجی اگر چیزی خواستی به خودم بگو .

راست راستی هم سن یکی از بچه هاش بودم و حق داشت صدام کنه پسرم و در اندک مدتی قبل از انتقالش به اهواز تونستم باهاش دوست بشم .

اون روز که بدلیل زیز زمین بودن بیمارستان شب و روز یکی بود . دست من یک اسپری رنگ بود که نمی دونم واسه چی برداشته بودم .

حاج خیرالله طی یک درد دل سنگین گفت که دیگه نمیخواد زنده بمونه و ایکاش کارش به بیمارستان صجرایی نرسیده بود . و بعد این مرد بی سواد روستایی رو به اسپری رنگ دست من کرد و گفت . پسرم ازت میخوام روی دیوارهای این شهر از طرف من یک جمله بنویسی

" خوزستان آرامگاه من "

اره دوستان همین است واقعا خوزستان آرامگاه و مامن امن تمام ایرانیان است . سرزمینی که گرماش آدم هاش رو هم گرم و دوستداشتنی کرده و حقیقتا  اهل هرجای ایران که باشی نمیتونی خوزستان رو جدا از خودت بدونی .



موضوع مطلب : خبر داغ

درباره وبلاگ
خبرگزاری پرخبر

با سلام خدمت شما بازدیدکننده گرامی, به وبلاگ خبرگزاری پرخبر خوش آمدید.

نويسندگان
صفحات وبلاگ
فرم تماس
نام و نام خانوادگی
آدرس ایمیل
امکانات دیگر

کلیه حقوق این وبلاگ برای خبرگزاری پرخبر محفوظ است